هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

خسته ام

نه افسرده ام و نا امید
فقط خسته ام...

خسته ام از خودم....
سخته تنها از یک نفر تووی زندگی متنفر باشی و اون یک نفر هم خودت باشی.
نه میشه خودت را رها کنی،نه جرات تموم کردن داری.
دارم فقط خودم را تحمل میکنم...

هیچوقت به آدمهایی که اطرافم بودند و هستند،زمانی که اشتباهی ازشون دیدم فرصت جبران ندادم.حتی برای آدمهایی که ازم خواستن بهشون فرصت بدم تا خودشون را ثابت کنن هم صبر نکردم.
حتی هیچوقت به خودم هم فرصت جبران ندادم...
ولی میخوام به این خود منفور فرصت بدم،شاید درست شد...باید راهی برای بخشش باشه.

هیچ1

نه دیگر فرصتی باقی ست

رها از غم کنم فردای تنهایی

نه بر جا مانده دنیایی ،

بجز اندوه تنهایی

در انتظار باران پاییزی

چقدر دلم برای بارون تنگ شده...:(((ولی با اینکه بیست و هفت روز از پاییز گذشته ولی هنوز خبری از بارون نیست....بزن باران...بزن باران ...



ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺎﺭﺍﻥ ﻓﺼﻞِ ﺧﻮﻥ ﺍﺳﺖ
ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺻﺤﺮﺍ ﻻ‌ﻟﻪ ﮔﻮﻥ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﻲ ﭼﺸﻤﺎﻥ ِ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺗﻴﻪ ِ ﻇﻠﻤﺖ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﺴﻴﻢ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﻳﺸﺨﺎﻧﻪﺀ ﺧﺎﮎ
ﮔـُﻞ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﻭ ﮔﻴﺎﻩ ﺍﺯ ﺭُﺳﺘﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻤﻴﻦ ﺍﻧﺪ
ﭘﻠﻴﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ِ ﺯُﻫﺪ ﻭ ﺩﻳﻦ ﺍﻧﺪ
ﺑﻪ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻥ ِ ﺧﻮﻥ ﻭ ﺭﻧﺞ ِ ﺧﻮﺑﺎﻥ
ﻋَﻠﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ِ ﻭﺣﺸﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﭼﻴﻦ ﺍﻧﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﺘﻤﮑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻧﺪ
ﻧﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻇﻠﻤﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻲ ﺷﻤﺎﺭﻧﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ، ﺧﺪﺍﺭﺍ ﺻﺒﺮ ﺑﺸﮑﻦ
ﮐﻪ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺣﺎﮐﻢ ِ ﻣُﻠﮏ ﻭ ﺩﻳﺎﺭﻧﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻓﺮﻳﺐ ﺁﺋﻴﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﺯﻣﺎﻥ ﻳﮑﺴﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ِ ﻧﺎﺑﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ِ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺧﺪﻋﻪﺀ ﺩﻳﻦ
ﺑﺮ ﺍﻳﺮﺍﻧﺸﻬﺮ ، ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺷﻬﺮﻳﺎﺭ ﺍﺳﺖ.
ﺳﮑﻮﺕ ِ ﺍﺑﺮ ﺭﺍ ﮔﺎﻩ ِ ﺷﮑﺴﺖ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺷﻴﺦ ِ ﺷﻬﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﺳﺖ
ﺯ ﺧﻮﻥ ِ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪﺀ ﺳﺮﺥ
ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ِ ﺯﺍﻫﺪﺍﻥ ِ ﺷﺐ ﭘﺮﺳﺖ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭﮔﺮﻳﺎﻥ ﮐﻦ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ
ﺳﮑﻮﻥ ﺑﺮ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺸﮑﻦ ، ﺧﺪﺍﺭﺍ
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻐﻤﻪ ﺩﺭ ﭼﻨﮓ ِ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻳﺰ
ﺑﺒﺎﺭ ﺁﻥ ﻧﻐﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﺁﺷﻨﺎ ﺭﺍ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﻮﻳﻪ ﺳﺮﮐﻦ
ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺎﺭ ﻭ ﺩﺭﻳﺎ ﺭﺍ ﺧﺒﺮ ﮐﻦ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﮔــَﺮﺩ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﺑﺮﮔﻴﺮ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﮔﺮ ﮐﻦ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ِ ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﺳﺖ
ﺑﻴﻔﺸﺎﻥ ﺩﺳﺖ ، ﻭﻗﺖِ ﭘﺎﻳﮑﻮﺑﻲ ﺳﺖ
ﻣﺰﺍﺭﻉ ﺗﺸﻨﻪ ، ﺟﻮﺑﺎﺭﺍﻥ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﺳﻨﮓ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﮔﺎﻩ ِ ﻻ‌ﻳﺮﻭﺑﻲ ﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺷﺎﺩﻱ ﺑﺨﺶ ﺟﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺒﺎﺭﺍﻥ ﺷﻮﻕ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﮐﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﺎﻡ ِ ﻏﺮﻗﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ِ ﺩﻳﺎﺭﻡ
ﺑﭙﺎ ﮐﻦ ﭘﺮﭼﻢ ِ ﺭﻧﮕﻴﻦ ﮐﻤﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﻲ ﺻﺒﺮﻧﺪ ﻳﺎﺭﺍﻥ
ﻧﻤﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺵ ، ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺷﻮ ، ﺑﺒﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺸﻮﻱ ﺁﻟﻮﺩﮔﻲ ﺭﺍ
ﺯ ﺩﺍﻣﺎﻥ ِ ﺑﻠﻨﺪ ِ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺍﻥ

اگر نشود

تصورم این است که برای رسیدن به آنچه که میخواهم و آنچه که برای من رنگی از زندگی دارد اگر هزاران راه ممکن وجود داشته باشد،از هر کدام از هزار راه که بخواهم بروم باید از نقطه ای مشترک در این هزار راه عبور کنم.شبیه دروازه ای که عبور از آن رسیدن به هزاران هزار مسیر باشد.

مدتهاست که در راهم و دیگر تا رسیدن به دروازه چیزی نمانده است.
میدانم بدون تلاش هرگز عبور نخواهم کرد و باید تلاش کنم تا بتوانم از دروازه عبور کنم .نمیخواهم بدون تلاش شکست بخورم،چون تنها راه من است...

خوب میدانم که اگر نتوانم عبور کنم چه بر سرم خواهد آمد.وقتی زمان در زندگی فردی متوقف میشود چه بر سرش می آید؟!خواهد مرد؛من هم خواهم مرد. . .

تمام امیدم این است که بگذرم .
و اگر نشود...
اگر نشود...
به تمامی آنچه که برایم رنگی از زندگی میدهد پایان خواهم داد...

و حالا،درست روبرویم

سالها پیش خودم را به دو نیم تقسیم کردم،نیمی داشته های دوست داشتنی و نیمی داشته های دوست نداشتنی.
نیمه دوست داشتنی خودم را کناری گذاشتم و با تمام توانم همراه نیمه دوست نداشتنی شروع کردم به دویدن و فرار کردن.


و حالا بعد از چند سال دویدن، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم تا خیال خودم را راحت کنم که به اندازه کافی دور شدم و هرگز به نیمه دیگرم نخواهم رسید.

فکر میکردم در دورترین نقطه ممکن جاگذاشتمش اما وقتی جلو را نگاه کردم در نزدیک ترین نقطه ممکن،درست روبرویم ایستاده بود.

آخرش آوازمو نشنید و رفت....مازیار

 

غم تنهایی تو جاده فریاد میکنه
شبه شعر آخرت داره بیداد میکنه

دیگه اون ساز تورو،کسی نیست که بزنه
دیگه از گریه ی تو،دلم من نمیشکنه

سحرم رفت و شب اومد مونده بود
دفتر غم رو توو غربت خونده بود

من میخوام که با تو باشم روز و شب
بی تو غمگینم و غرق درد و تب

توو شبا ستاره ی تو،با من حرف میزنه
اون میگه که نمیخواد از تو دل بکنه

میگه اون شبای خوب دیگه تکرار نمیشه
ستاره ات رفت بخوابه دیگه بیدار نمیشه

اخرش آوازمو نشنید و رفت
گل عشق و از توو قلبم چید و رفت

سفری توو طالع ام افتاده بود
تو نگاه کن قلبم من چه ساده بود

-- یکی از ترانه های مازیار تقی بیگ
++باینم موزیک زیباش::::

 

 
 

-- فکر میکنم ترانه سرا هم خود مازیار بودن.

دلا دیدی...سایه.هوشنگ ابتهاج



ﺩﻻ‌ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺍﺯ ﺷﺐ ﺳﺮﺩ
ﭼﻮ ﺁﺗﺶ ﺳﺮ ﺯ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ

ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻠﺮﻧﮓ ﻭ ﮔﻠﮕﻮﻥ
ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺷﺖ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﮔﺸﺖ ﺍﺯﯾﻦ ﺧﻮﻥ

ﻧﮕﺮ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩ
ﭼﻪ ﺧﻨﺠﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺎ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩ

ﺯﻫﺮ ﺧﻮﻥ ﺩﻟﯽ ﺳﺮﻭﯼ ﻗﺪﺍﻓﺮﺍﺷﺖ
ﺯ ﻫﺮ ﺳﺮﻭﯼ ﺗﺬﺭﻭﯼ ﻧﻐﻤﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﺯ ﺗﺬﺭﻭ ﺍﺳﺖ
ﺩﻻ‌ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺧﻮﻥ ﺳﺮﻭ ﺍﺳﺖ

ﺳﺎﯾﻪ (ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ)

هشتم مهر...

مکانم لا مکان باشد

نشانم بی نشان باشد

نه تن باشد

نه جان باشد

که من از جان جانانم


هشتم مهر...بزرگداشت مولانا جلال الدین جان جانان گرامی باد ..

بعد از تو....شهریار شفیعی

ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺷﻔﯿﻌﯽ :
 
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ

ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﻌﺮ ﻧﯿﺴﺖ

ﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧد

ﻗﺎﻟﺐ ﺗﻬﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻭﺯﻧﺸﺎﻥ ﮐﻢ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺟﻮﺩ

ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ

ﺁﺧﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪﻩ

ﺧﺪﺍ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﺩﯾﻒ ﮐﻨﺪ.

باید امشب بروم




باید امشب بروم
یاید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند...

باید امشب بروم...
باید امشب بروم...
سهراب سپهری