هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

هر چه می خواهی بردار

دنیا برایم شبیه بازی کبدی شده است، هر چیزی را که می خواهم...
دنیا، تیمش را متحد میکند و آنرا با تمام قدرتش می بلعد.

هیچ و هرگز هیچ

همیشه از خودم می پرسیدم،مگر می شود از چهره این بشرات فهمید،چه حس و حالی دارند.می گویند چشم هایش می خندد یا از غم لبریز است،...خیلی سعی کردم تا از چشم های دیگران چیزی بفهمم،اما جز یک جفت چشم که چیزی را تماشا می کند چیز دیگری ندیدم.نه چشم های کسی با من حرف زد و نه چیزی از چهره کسی عایدم شد.


همین ماه بود،درست نه سال پیش،هرسال این ماه می آید،اما هنوز تو نیامده ای،...هیچ وقت نخواهی آمد و فقط چشمانت در تمام این سالها یادم مانده است.


برای اولین بار وقتی به چشمهای کسی نگاه میکردم،میدیدم چشمهایش پر از غم است،آن چشمها... با من حرف میزدند...


حالا سالها گذشته است،خیلی وقت است دیگر منتظرت نیستم،با آنکه هنوز هم باورت دارم اما نه منتظر هستم و نه به تو فکر میکنم.چند وقت پیش بعد از مدتها دوباره بیاد آوردمت،نمیدانم چند وقت میشد که حتی برای لحظه ای به تو فکر نکرده بودم.اما خوب میدانم هروقت فکر آمدن کسی در زندگی ام آونگ وار در فکرم آویزان میشود،تو میآیی و آنطرف این آونگ می ایستی و هر وقت همه را از زندگی ام پاک کردم دوباره میروی و محو میشوی.


اصلا نمیدانم حقیقی یا خیال،نمیدانم هستی یا نه،از اول هم نمیدانستم.و حتی نمیدانم چطور باورت کردم،باور کردم که روزی تو را خواهم دید.

نمیدانم چندسال بعد از تو...،پدر از محسناتش می گفت و در پایان هر جمله اش منتظر تایید من میشد.اما نه تاییدش کردم و نه ردش.تنها فکری که در سرم رژه میرفت،تو بودی.
آن شب برخلاف تمام شبهای عمرم که تا ساعت ها بعد از نیم شب بیدار می مانم و مثل تمام شبهایی که بهانه خوابیدن چراغ اتاق را خاموش میکنم،چشم هایم را بستم و اشک ریختم،
برای اولین بار بعد از دیدنت،گریه کردم،فکر میکردم میخواهند تو را از من بگیرند،تویی که هرگز و هیچ وقت نبوده ای.
چندین بار دیگر هم همین خیال تکرار شد،اما هنوز تو را از من نگرفته اند،هنوز هستی ،تویی که همیشه هستی و هیچ وقت نبوده ای.



++هر برداشتی از متن غلط است.

سکوت...

سکوت، 

سرشار از سخنان ناگفته‌هاست



 از حرکات ناکرده

 اعتراف به عشق های نهان 

 و شگفتی های بر زبان نیامده



 در این سکوت

 حقیقت ما نهفته است 

حقیقت تو 

و من


وقتی حضرت حافظ هم به تیم حریف ملحق میشود

چند روزی بود که حسابی کلافه و از همه چیز ناامید شده بودم.گوشم به حرف هیچ بشری بدهکار نبود،انگار که تنها راه چاره حل مشکل تسلیم شدن باشد.مثل سربازی شده بودم که در میدان جنگ از ترس رخداد فاجعه بدتری تسلیم میشود تا شاید بین همه بدی ها به بدتر نرسد.
بعد از ته کشیدن ترفندهایی که اطرافیان برای چاره سازی بنده در پیش گرفته بودند،خواهر گرامی بعد از اتمام صحبت هایش،خواست تا آخرین تیرش را در تاریکی رها کند،دیوان حافظ را در دست گرفت و گفت:"بزار ببینیم حافظ چی میگه..."
حافظ جان عزیز هم نه گذاشت و نه برداشت،فرمود :


باغبان گرپنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

هیچ2

بعضی حرفها،انگار اگر گفته شوند،فاسد می شوند...

سلمان ساوجی1

ﺩﻭﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ
ﮐﺎﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻃﺒﻊ ﻟﻄﯿﻒ ﺗﻮ ﻣﻼ‌ﻝ
ﭘﯿﺶ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﻧﺮﻭﯼ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺳﺒﺐ
ﺑﻬﺮ ﻗﻮﺗﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﺰﺕ ﻧﺒﻮﺩ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﻝ
ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺯﺍﻧﮑﻪ ﺩﺭﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻗﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺴﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭﻭ ﺑﻮﯼ ﻣﺮﻭﺕ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﻦ ﺧﺼﺎﻝ
ﮐﻮﻩ ﮐﻨﺪﻥ ﺯ ﭘﯽ ﻗﻮﺕ ﺑﻪ ﻧﻮﮎ ﻣﮋﻩ ﺑﻪ
ﮐﻪ ﺷﺪﻥ ﭘﯿﺶ ﻟﺌﯿﻤﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻬﺮ ﺳﻮﺍﻝ

گاهی نمی شود که نمی شود

هی به خودت میگویی:اینها مال من نیستند ،اینها جز سرنوشت من نیستند.
به خودت نوید میدهی که می توانی سرنوشت ات را، خودت در دست بگیری و هر طور که خواستی تغییرش بدهی.

تا اینکه یک روز ،
همه چیز را پاک میکنی یا در مرداب افکارت ته نشین می کنی،هر خرده ریزی هم که باقی مانده بیرون می ریزی و آتش میزنی.مطمئن می شوی که دیگر چیزی باقی نمانده است.

خیالت راحت می شود‌ که زندگی ات، سرنوشت ات و همه هستی ات فقط در دست خودت هست و می توانی همه آن چیزهایی را ،که آزارت میدهد یا رنجت میدهد،ترک کنی و شادتر و بیخیال تر از قبل زندگی کنی .

چهار سال را نیمه بیخیال و یکسال را تمام بیخیال و با یک فراموشی مصنوعی به سر می بری تا روزیکه زندگی دوباره آیینه اش را روبه رویت می گذارد ...

تا دوباره خودت را،خود واقعیت را ببینی ...
و دوباره همان می شود‌...،روز از نو،روزی از نو.

گاهی انگار نمی شود از بعضی چیزها،چه تلخ و چه شیرین ،که نمی خواهی شان فرار کنی.مانند یک پیوست به پرونده سرنوشت ات ضمیمه شده اند،باید باشند...،
اگر نباشند پرونده سرنوشت ات ناقص است.

مقام‌ مجنونی...شهرام ناظری

ﺩﻩ ﺭﻣﺎﻥِ ﺯﺍﻣﺎﻥ، ﺩَﺭﺩﻩ ﮔﻪ ﯼْ ﮐﺎﺭﯾﻢ

ﻫﺎﻡْ ﺭﺍﺯِ ﻧﺎﻟَﻪ ﯼْ ، ﺷُﻮﺍﻥ ﺑﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ

ﺭﺍﺣَﺘﯽ ﺟَﺴﺘﯽ ﻣِﯿْﻨَﺖْ ﺑﺎﺭَﮔَﻢ

ﻣَﺮﺣﻢِ ﺳﯿﻨﻪ ﯼْ ﭘِﺮ ﮊِﻩ ﺧﺎﺭَﮔﻢ

ﮐُﻮﺍ ﻟِﯿْﻠﯽ، ﻧﯿﺎ ﻟِﯿْﻠﯽ، ﭼﯿﺎ ﻟِﯿْﻠﯽ

ﺧﯿﺎﻝ ﺩُ ﻭِﯼْ ﺗُﺎﻭ ﻧﯿﺸْﺘَﻦِ ﻭَ ﺟَﺮْﮔَﻢ

ﻭَﻩ ﺩﻭﺭﯾﺖْ ﻗَﺴَﻢْ ، ﺭﺍﺯﯾﻢُ ﻭَ ﻣَﺮْﮔَﻢ

ﻫﯽ ﭼﻪ ﻣﺎﻧﻢَ ﺭﻳﮊﺍﻭْ، ﺭﻭﺧﺴﺎﺭَﻡ ﺯﺭْﺩَﻩ ﻥ ﻟﻪ ﺩﺍﺥِ ﯾﺎﺭﺍﻥْ ﭘﯿﺮﺍﻧِﻢُ ﮐَﺮﺩَﻥْ

ﺁﯼْ ﺷَﺮﻃِِﻢْ ﺷَﺮﻃﯿﻮَﻥْ، ﻣَﺠْﻨﻮﻥْ ﺷَﺮﻁ ﮐَﺮﺩَ ﻥ

ﻟِﯿْﻠِﯽ ﻣِﻦ ﺗﻮﻧﯽ ﺗﺎ ﻭِ ﺭﻭﯼِ ﻣَﺮﺩَﻥ
ْ
ﮐُﻮﺍ ﻟِﯿْﻠﯽ، ﻧﯿﺎ ﻟِﯿْﻠﯽ، ﭼﯿﺎ ﻟِﯿْﻠﯽ
*******
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺯﺧﻢ ﮐﺎﺭﯾﻢ

ﻫﻤﺮﺍﺯ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺑﯿﺪﺍﺭﯾﻢ

ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺟﺎﻥ ﻣﺤﻨﺖ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ

ﺗﺴﮑﯿﻦ ﺩﻝ ﭘﺮ ﺯ ﺧﺎﺭ ﻣﻦ

ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻟﯿﻠﯽ، ﻟﯿﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻟﯿﻠﯽ ﺭﻓﺘﻪ

ﻓﮑﺮ ﻭﺧﯿﺎﻝ ﺗﻮ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺖ

ﺑﻪ ﺩﻭﺭﯾﺖ ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻧﻢ ﺭﺍﺿﯿﻢ

ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﯾﺠﺎﺏ ﺍﺳﺖ(ﻧﺎﻡ ﺭﻭﺩﯼ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﮐﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻩ)،ﺭﺧﺴﺎﺭﻡ ﺯﺭﺩ ﺍﺳﺖ ﻏﻢ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﭘﯿﺮﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﻋﻬﺪ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﻬﺪﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﺴﺘﻪ

ﻟﯿﻠﯽ ﻣﻦ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺮﺩﻥ

ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻟﯿﻠﯽ، ﻟﯿﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻟﯿﻠﯽ ﺭﻓﺘﻪ

ماه و پلنگ...حسین منزوی

ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺎﻡ ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎﻩ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣـﺎﻩ ﺭﺍ ﺯِ ﺑﻠﻨﺪﺍﯾﺶ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ ـ ﺩﻝ ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ ـ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﺩ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ـ ﻣﺎﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻦ ـ ﻭﺭﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﮔﻞ ﺷﮑﻔﺘﻪ ! ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ، ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻟﺤﻈــﻪ ﺩﯾـــﺪﺍﺭﺕ
ﺷﺮﻭﻉ ﻭﺳﻮﺳﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ، ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﺪﻥ ﻭ ﭼﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺧﻄﯿـﻢ ﺁﺭﯼ، ﻣﻮﺍﺯﯾــﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ
ﮐﻪ ﻫﺮﺩﻭ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﺯ ﺁﻏـﺎﺯ، ﺑﻪ ﯾﮑﺪﮔــﺮ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﻞ ﻣﺮﺩﻩ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﺸﺪ ﺍﻣّﺎ
ﺑﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﮔﻞ ﺷﯿﭙـﻮﺭﯼ، ﻣﺪﺍﻡ ﮔﺮﻡ ﺩﻣﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭ ﻋﻤﺮﻡ، ﺷﺮﻧﮓ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻣﻦ
ﻓﺮﯾﺒﮑــﺎﺭ ﺩﻏﻞ‌ﭘﯿﺸﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪ ‌ﺍﺵ ﻧﺸﻨﯿـﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﭼﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷـﺖ ﻏﻢ‌ﺍﻧﮕﯿﺰﯼ، ﮐﻪ ﮐﺮﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻗﻔﺲ ﻣﯽ‌ﺑﺎﻓﺖ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺑﻮﺩ


ﺣﺴﯿﻦ ﻣﻨﺰﻭﯼ

تو را دوست میدارم...پل الوار

تو را دوست میدارم

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ‏ﺍﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺍﻧﻰ ﻛﻪ ﻧﻤﻰ‏ﺯﻳﺴﺘﻪ‏ﺍﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﻋﻄﺮ ِ ﮔﺴﺘﺮﻩ‏ﻯ ﺑﻴﻜﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﻋﻄﺮ ِ ﻧﺎﻥ ِ ﮔﺮﻡ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ِ ﺑﺮﻓﻰ ﻛﻪ ﺁﺏ ﻣﻰ‏ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﮔﻞ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﺟﺎﻧﻮﺭﺍﻥ ﭘﺎﻛﻰ ﻛﻪ ﺁﺩﻣﻰ ﻧﻤﻰ‏ﺭﻣﺎﻧﺪﺷﺎﻥ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﻤﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ.
ﺟﺰ ﺗﻮ، ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﻨﻌﻜﺲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻛﺮﺩ؟ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ، ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﺲ ﺍﻧﺪﻙ ﻣﻰ‏ﺑﻴﻨﻢ.
ﺑﻰ‏ﺗﻮ ﺟﺰ ﮔﺴﺘﺮﻩ‏ﻳﻰ ﺑﻰ‏ﻛﺮﺍﻧﻪ ﻧﻤﻰ‏ﺑﻴﻨﻢ
ﻣﻴﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ.
ﺍﺯ ﺟﺪﺍﺭ ِ ﺁﻳﻨﻪ‏ﻯ ﺧﻮﻳﺶ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﻰ‏ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ‏ﮔﻰ ﺭﺍ ﻟﻐﺖ ﺑﻪ ﻟﻐﺖ ﻓﺮﺍﮔﻴﺮﻡ
ﺭﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻟﻐﺖ ﺑﻪ ﻟﻐﺖ ﺍﺯ ﻳﺎﺩﺵ ﻣﻰ‏ﺑﺮﻧﺪ.
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﻓﺮﺯﺍﻧﻪ‏ﮔﻰ‏ﺍﺕ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﻼ‌ﻣﺖ
ﺑﻪ ﺭﻏﻢ ِ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻭﻫﻤﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻗﻠﺐ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻰ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﺵ ﻧﻤﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻮ ﻣﻰ‏ﭘﻨﺪﺍﺭﻯ ﻛﻪ ﺷَﻜّﻰ، ﺣﺎﻝ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺩﻟﻴﻠﻰ ﻧﻴﺴﺘﻰ
ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺑﺎﻻ‌ ﻣﻰ‏ﺭﻭﺩ
ﺑﺪﺍﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺩﺭ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻧﻢ. 



پل الوار