هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

شاید برای همیشه

شاید این اخرین پست در این بلاگ باشه.مجالی برای توضیح اینکه چه شد که این تصمیم را گرفتم انقدر در حال و هوای این بلاگ غریب نیست اما همین را بگویم شاید کافی باشد که دیگر شرح دادن روزهایم یا حس و حالم برایم خوشایند نیست.

اگر اینها را می نویسم فقط بخاطر این است از شمایی که این مدت مرا خواندید تشکر کنم.
و برای پست هایی که باعث شادیم میشد و هر وقت نبودم تمام پست های نخوانده را به ترتیب می خواندم،برای شعرهای خاصی که شما انتخاب می کردید،برای نوشته های زیبای تان و برای همه لحظاتی که در اینجا گذراندم.

امیدوارم کسی از من دلگیر نباشد.

++ شاید بار دیگر که برگشتم اینجا حذف کنم و شاید هم همین طور نگدارمش.هنوز نمی دانم

کمال یا زوال مسئله این است..

برگ در زوال می افتد
و میوه در کمال
بنگر که چگونه می افتی
چون برگی زرد یا
سیبی سرخ.!؟ ﴿کنفوسیوس ﴾



https://telegram.me/OneBookOneLife

این کانال من هست،کسی نیست..یک گوشه خلوت هست برای من و شاید شمایی که دوست داشته باشید.بیشتر شبیه یک سالن مطالعه است که ساکت یک گوشه ای بشینی و چند خطی کتاب بخونی.

حالم نه خوب است نه بد،بهتر است بگویم برزخم

آنچه وجود داشته دیری نمی پاید،و چندان اندک وجود دارد که گویی هرگز وجود نداشته.هرچه اکنون هست لحظه ای دیگر می باید گفت ،بوده است.بنابراین آنچه به زمان حال و حال حاضر تعلق دارد، هر چند فاقد اهمیت باشد ،بر هر چیز مهم گذشته و حال کامل تفوق دارد،چرا که حال حاضر واقعیت بالفعل است و ارتباطش با گذشته ارتباط چیزی است با هیچ چیز.

➕در باب عبث بودن وجود

جهان و تأملات فیلسوف
گزیده‌ای از نوشته های آرتور شوپنهاور
ترجمه : رضا ولی یاری

++این روزها حالم"هیچ "است.بعد از گذر از چندین روز دلمرده و کرخت،برای آنکه خودم را از پوچی رها کرده باشم،فکر میکردم اگر به کتابخانه بروم و چند کتاب امانت بگیرم حالم بهتر میشود.به رسم قدیمی ام،وقتی میخواهم کتاب جدیدی را برای خواندن انتخاب کنم بین قفسه ها قدم میزنم تا کتابها مرا صدا بزنند.این تنها کاریی ست که تابحال در آن اشتباهی رخ نداده است و همیشه مناسب ترین کتاب با شرایط و احوالم را انتخاب کرده ام.
آن روز هم تنها دو کتاب توانستم بردارم،یکی همین کتاب و دیگری دلهره هستی اثر آلبر کامو
و چقدر هردوشان وصف حالم بودند و متاسفانه بر افکارم تاکید میکردند.

ﺑﯽ ﺑﺨﺖ ﭼﻪ ﻓﻦ ﺳﺎﺯﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﻡ ﺍﺯ ﻭﺻﻠﺖ

ﻫﺸﯿﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺰ ﻋﺸﻖ ﺑﭙﺮﻫﯿﺰﺩ
ﻭﯾﻦ ﻃﺒﻊ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﻋﻘﻞ ﻧﯿﺎﻣﯿﺰﺩ
ﺁﻥ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺩﻟﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﻣﻌﻨﯽ
ﮔﺮ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺭﯾﺰﺩ
ﮔﺮ ﺳﯿﻞ ﻋﻘﺎﺏ ﺁﯾﺪ ﺷﻮﺭﯾﺪﻩ ﻧﯿﻨﺪﯾﺸﺪ
ﻭﺭ ﺗﯿﺮ ﺑﻼ‌ ﺑﺎﺭﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﭙﺮﻫﯿﺰﺩ
ﺁﺧﺮ ﻧﻪ ﻣﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﺳﻮﺩﺍ
ﻋﺸﻖ ﻟﺐ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ ﺑﺲ ﺷﻮﺭ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺰﺩ
ﺑﯽ ﺑﺨﺖ ﭼﻪ ﻓﻦ ﺳﺎﺯﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﻡ ﺍﺯ ﻭﺻﻠﺖ
ﺑﯽ‌ﻣﺎﯾﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﯿﺰﺩ
ﻓﻀﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮﻡ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻋﺪﻝ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮﻡ ﺭﺍﻧﯽ
ﻗﺪﺭ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﮐﺰ ﺯﺟﺮ ﺗﻮ ﺑﮕﺮﯾﺰﺩ
ﺗﺎ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﯿﻮﺳﺘﻢ ﺭﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺑﺴﺘﻢ
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﺑﺲ ﻓﺘﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺧﯿﺰﺩ
ﺳﻌﺪﯼ ﻧﻈﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺖ ﮐﻮﺗﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻫﺮﮔﺰ
ﻭﺭ ﺭﻭﯼ ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻨﺖ ﺁﻭﯾﺰﺩ

خوش خوشان

خیلی وقت بود که در شرایط خاص بسراغ حافظ نرفتم.
گاهی جدا دلم برای کلامش تنگ میشود و آرامشی که اشعارش به من هدیه میدهند.

ﮐﻨﺎﺭ ﺁﺏ ﻭ ﭘﺎﯼ ﺑﯿﺪ ﻭ ﻃﺒﻊ ﺷﻌﺮ ﻭ ﯾﺎﺭﯼ ﺧﻮﺵ
ﻣﻌﺎﺷﺮ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺳﺎﻗﯽ ﮔﻠﻌﺬﺍﺭﯼ ﺧﻮﺵ
ﺍﻻ‌ ﺍﯼ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻃﺎﻟﻊ ﮐﻪ ﻗﺪﺭ ﻭﻗﺖﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﯽ
ﮔﻮﺍﺭﺍ ﺑﺎﺩﺕ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﺮﺕ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺧﻮﺵ
ﻫﺮ ﺁﻥ ﮐﺲ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮ ﺯ ﻋﺸﻖ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎﺭﯾﺴﺖ
ﺳﭙﻨﺪﯼ ﮔﻮ ﺑﺮ ﺁﺗﺶ ﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭﯼ ﺧﻮﺵ
ﻋﺮﻭﺱ ﻃﺒﻊ ﺭﺍ ﺯﯾﻮﺭ ﺯ ﻓﮑﺮ ﺑﮑﺮ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ
ﺑﻮﺩ ﮐﺰ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﺎﻣﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻓﺘﺪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﺧﻮﺵ
ﺷﺐ ﺻﺤﺒﺖ ﻏﻨﯿﻤﺖ ﺩﺍﻥ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺧﻮﺷﺪﻟﯽ ﺑﺴﺘﺎﻥ
ﮐﻪ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺩﻝ ﺍﻓﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻃﺮﻑ ﻻ‌ﻟﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﺧﻮﺵ
ﻣﯿﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺳﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﺳﺖ ﺳﺎﻗﯽ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻣﯿﺰﺩ
ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻣﯽ‌ﺑﺨﺸﺪ ﺧﻤﺎﺭﯼ ﺧﻮﺵ
ﺑﻪ ﻏﻔﻠﺖ ﻋﻤﺮ ﺷﺪ ﺣﺎﻓﻆ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ
ﮐﻪ ﺷﻨﮕﻮﻻ‌ﻥ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﺖ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﻧﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﺧﻮﺵ

دعا کنید برام... :(

خداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پیروز گردان
شبی دارم سیاه از صبح نومید
درین شب رو سپیدم کن چو خورشید

«نظامی»

درد بی دردی

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد


شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نیی شمع مزار خویش شد


نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟


گفت: آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنیت را سوختم


زانکه می گفتی نیم با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود


با چنین دعوی چرا ای کم عیار

برگ خود می ساختی هر نو بهار


مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است



مجذوب تبریزی (مجذوب علی شاه)

"ری را"

"ﺭﯼ ﺭﺍ" ... ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺍﻣﺸﺐ

ﺍﺯ ﭘﺸﺖ "ﮐﺎﭺ "ﮐﻪ ﺑﻨﺪﺁﺏ

ﺑﺮﻕ ﺳﯿﺎﻩ ﺗﺎﺑﺶ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﺧﺮﺍﺏ
ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪ.

ﮔﻮﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ...

ﺍﻣﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺩﻣﯽ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺑﺎ ﻧﻈﻢ ﻫﻮﺵ ﺭﺑﺎﯾﯽ ﻣﻦ
ﺁﻭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ
ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺵ ﺷﺒﺎﻧﯽ ﺳﻨﮕﯿﻦ؛

ﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮ.

ﻭ 
ﺁﻭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﯾﮑﺴﺮ
ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺑﺮ.


ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭﻭﻥ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﻟﺘﻨﮓ
ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﯿﺒﺖ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ 
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ 
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ.

ﺭﯼ ﺭﺍ... ﺭﯼ ﺭﺍ...
ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻮﺍ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺳﯿﺎ

ﺍﻭ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ.

ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﺶ

ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ.

(ﺹ 192-193) ﻧﯿﻤﺎﯾﻮﺷﯿﺞ - ﻧﺸﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ

شروع دوباره

خیلی از پست ها را حذف کردم.


از اول شروع میکنم....:-( 

هر چه می خواهی بردار

دنیا برایم شبیه بازی کبدی شده است، هر چیزی را که می خواهم...
دنیا، تیمش را متحد میکند و آنرا با تمام قدرتش می بلعد.