هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

یادش بخیر،مدرسه

با اینکه از مدرسه چندان لذت نمی بردم و خوشم نمی آمد ولی کلی خاطره خوب و شیرین ازش دارم

دیر رسیدن به مدرسه و جریمه شدن
سربه سر معلم ها و همکلاسی ها گذاشتن
زمان ما از این خبرا نبود که راننده شخصی داشته باشیم:( پیاده برمیگشتیم،واسه اینکه حوصله مون سر نره زنگ خونه هارو میزدیم :))
وسط کلاس بیرون میزدیم به بهانه ای بعد میرفتیم بیرون مدرسه بستنی میخریدم :)) یک نیم ساعتی از کلاس هدر میرفت
نامه هایی الکی برا مشآور مدرسه مینوشتیم و بنده خدا جواب میداد :(

چقدر خاطره زیاده از اون دوران ...:(
یادش بخیر ....:((

تلخ اما واقعی :(

سه نوجوان همسن و سال که دوتایشان برادر هستند و دیگری دوست شان بر سر یک مسئله کوچک و بچگانه در کنار یک رودخانه دعوا میکنند و دو برادر دوست خود را به آب میندازند،پسرک بیچاره شنا کردن بلد نیست و در آب غرق می شود.
وقتی خانواده پسرک در جستجوی فرزندشان هستند از آن دوبرادر سراغ فرزندشان را میگیرند و مطمئن هستند که پسرشان با آنان مشغول بازی بوده است اما آنها میگویند که در آنروز او را ندیده اند.
تنها لنگه دمپایی از پسرک کنار ساحل پیدا میشود.

چندروزی از آن حادثه میگذرد،جسد پسرک را چندین کیلومتر دورتر پیدا میکنند،وقتی مادر پسرک دو برادر را قاتل خطاب میکند و آنان را مسوول مرگ پسرش میداند،مادر آنها به خداوند قسم یاد میکنند که این کار را نکرده اند.

وقتی مادری داغ دار قسم های مادری که ترس از دست دادن فرزندشان را دارد می شنود،خدا را شاهد حال و روزش میگیرد،خدایی که در هنگام جان دادن فرزندش بوده است و میداند چگونه فرزندش غرق شده است....

خوب یادم است،وقتی مردان قبر را میکندند،وقتی جسدش را که در تابوت گذاشته بودند بر سر دست می آوردند.
خوب یادم است،مادرش چگونه در پی تابوت پسرش میدوید.از گریه های مادرش،...گریه میکردم.

یادم است،از تابوت که درآوردند، هیکل لاغرو نسبتا کوچکی داشت.
مادرش،پدرش....آن روز اولین باری بودم که می دیدم یک مرد گریه میکرد.


سالها از آن روزها گذشت،دو برادر به فاصله یکسال در آب غرق شدند...

شاید...

کسی چه میداند


شاید این جهان جهنم جهانی دیگر باشد..








++از کانال رادیو عاشقی https://telegram.me/radiolovee

++اینم وبلاگش http://radiolove.blog.ir/

شاید همین بس بود

در زندگی شاید همین بس بود

در گوشه ای آرام
اشعار از،نیما،اوستا هست
یک بیت از دیوان او

یا لحظه ای
غمگین حیاطی کوچک از پاییز

خشم...ویلیام بلیک

ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﻡ
ﺧﺸﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺷﺠﺎﻋﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ
ﺧﺸﻢ ﻣﻦ ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪ

ﺍﺯﺩﺷﻤﻦ ﺧﻮﺩ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﻡ
ﺍﯾﻦ ﺧﺸﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺿﻤﯿﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻢ،
ﺍﯾﻦ ﺧﺸﻢ ﺍﻭﺝ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺟﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﮐﺮﺩ.

ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻭ ﺷﺐ، ﻟﺮﺯﺍﻥ ﻭ ﻫﺮﺍﺳﺎﻥ ﻧﻬﺎﻝ ﺧﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﻢ  ﺁﺑﯿﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻡ
ﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻭ ﻓﺮﯾﺒﮑﺎﺭﺍﻧﻪ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﻧﻮﺭ ﺗﺎﺑﺎﻧﺪﻡ
ﻭ ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺛﻤﺮ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ
ﻭ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻦ  ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺐ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.

ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺐ ﭼﻮﻥ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﮔﺮﻓﺖ  ﻭ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺯﺩﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻣﻦ ﺁﻣﺪ
ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﺩﺭﺍﺯﮐﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.




وی
لیام بلیک

چاره چیست؟

نه ز ایمانم نشانی،

نه ز کفرم رونقی 


در میان این و آن، 

درمانده حیران چون کنم

خوبم...

تنهایی ....به روایت لغت نامه ها
یگانه بودن،تنها بودن،انزوا،بی یار و همدم بودن

وقتی همه حالت را می پرسند و میگویی
خوبم....

"خوبم"را میگویی که سکوت کنی،میدانی قرار است صفی از سوال هجوم آورد که اثبات کنی حالت چرا خوب نیست.
خوبم را میگویی که رد شوی.

خوبم را میگویی،
چون نمیخواهی حالت را کسی بداند،
چون کسی نیست که حالت را بفهمد،

خوبم،چون کسی نیست
خوبم،چون برای دردهایم همدردی نیست
خوبم ،چون تنهایم...


سال هاست حالم خوب خوب است...

اشک مهتاب


این آهنگ استاد شجریان را به شدت دوست میدارم (گرچه این دوست داشتن را برای همه آهنگ های استاد شجریان میگم)


ولی جدا دلنشینه.خواهر کوچیکم وقتی نوزاد بود اینو براش بجای لالایی میگذاشتم...هنوزم گاهی اوقات براش میزارم :)))






*ﺍﺷﮏ ﻣﻬﺘﺎﺏ *
از آلبوم *خزان *

ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺩﺭﯾﺎ ﮐﻦ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺎ ﮐﻦ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﻟﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ
ﻣﮑﺶ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﭘﺮﻭﺍ ﮐﻦ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ
ﻣﮑﺶ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﭘﺮﻭﺍ ﮐﻦ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ

ﮐﻨﺎﺭ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ 
ﺗﻮ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺑﻮﺩﯼ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺁﺏ 
ﭼﻮ ﻧﻮﺷﯿﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﮔﻮﺍﺭﺍ
ﺗﻮ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﺷﺪﯼ ﻣﻦ ﺍﺷﮏ ﻣﻬﺘﺎﺏ
ﺗﻮ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﺷﺪﯼ ﻣﻦ ﺍﺷﮏ ﻣﻬﺘﺎﺏ

ﺗﻦ ﺑﯿﺸﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺍﻣﺸﺐ
ﭘﻠﻨﮓ ﮐﻮﻩ ﻫﺎ ﺩﺭﺧﻮﺍﺏ ﺍﻣﺸﺐ
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺷﺎﺧﯽ ﺩﻟﯽ ﺳﺎﻣﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ 
ﺩﻝ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﻪ ﺍﻣﺸﺐ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﻪ ﺍﻣﺸﺐ

حس نزدیکای ظهر

چه میخواهم به دل گفتم....

که از دنیای پر حسرت
چه را پیدا کنم عمری،تهش شادی نه غم باشد

چه را جویم؟
که را جویم؟

شرح حال

حال و روز امروزم....

در ﺍﻳﻦ ﺳﺮﺍﻱ ﺑﻲ ﻛﺴﻲ ﻛﺴﻲ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ
ﺑﻪ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﻣﻼ‌ﻝ ﻣﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﭘﺮ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ 

ﻳﻜﻲ ﺯﺷﺐ ﮔﺮﻓﺘﮕﺎﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﺑﺮ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ
ﻛﺴﻲ ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﺳﺎﺭ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺳﺤﺮ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ

ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻏﺒﺎﺭ ﺑﻲ ﺳﻮﺍﺭ 
ﺩﺭﻳﻎ ﻛﺰ ﺷﺒﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﺳﭙﻴﺪﻩ ﺳﺮ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ

ﺩﻝ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻦ ﺩﮔﺮ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﺮ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ
ﻛﻪ ﺧﻨﺠﺮ ﻏﻤﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﺮ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ 

ﮔﺬﺭ ﮔﻬﻲ ﺍﺳﺖ ﭘﺮ ﺳﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﻧﺪﺭﻭ ﺑﻪ ﻏﻴﺮ ﻏﻢ 
ﻳﻜﻲ ﺻﻼ‌ﻱ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻪ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ

ﭼﻪ ﭼﺸﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭﻳﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺕ 
ﺑﺮﻭ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻧﺪﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﮐﺮ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ 

ﻧﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺮ ﺑﻴﻔﮑﻨﻨﺪﻡ ﻭ ﺳﺰﺍﺳﺖ 
ﺍﮔﺮ ﻧﻪ ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﺗﺮ ﮐﺴﻲ ﺗﺒﺮ ﻧﻤﻲ زند ""هوشنگ ابتهاج ""