هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

۲۸ مطلب با موضوع «من نوشته» ثبت شده است

"بیان"ی دیگر

خیلی وقته دارم راجع به این پست فکر میکنم.البته نیازمند یاری سبزتان هستیم...

بیان داره روز به روز به امکاناتش اضافه میکنه،ولی گاهی اوقات فکر میکنم هنوز هم چیزهایی هست که میشه اضافه کرد مثل....

++مثلا من گاهی اوقات دیر میرسم و می بینم خیلی از شما چندتا پست گذاشتید که من نبودم،چه خوب میشد اگه پست های بلاگ هایی که دنبال میکنم را به دسته های خوانده و نخوانده میشد تقسیم کرد.

++ اگر امکانی می بود که برای جواب کامنت هامون در بلاگ های دیگه هشدار دریافت میکردیم.

از نظر شما در بیان جای چه چیزهایی خالیه؟؟؟
قصدم اینکه یک لیست جمع آوری کنیم و به دست مسوولین برسونیم :)))

زهرا؛رفیق همیشگی لحظاتم

فردا جشن ازدواج توست...

تویی که هرچه خاطره خوب از کودکی ام تا امروز دارم بخش بزرگی شان و شاید همه شان را مدیون تو هستم،مدیون تو و دوستی مان.
دوستی که از هشت سالگی مان شروع شد.از تمام سالهای مدرسه تنها سه سال از هم جدا بودیم.

اولین خاطره ای که یادم هست،مسیر مدرسه تا خانه در دوم دبستان است.چندسال پیش همان مسیر را یکبار دیگر رفتم،چقدر طولانی بود.تنها بودم،نه تو بودی ونه کودکی مان.
در آن سالها آنقدر برایمان کوتاه بودک حرف هایمان نیمه کاره میماند.دو کوچه آخر که از هم جدا میشدیم،تا خانه میدویدم،دیگر مسیر لذتی نداشت.
مغازه قدیمی و کهنه ای که روبه روی دبستان بود،و وقتی برگی از درخت تنومند کنار(konar)جلوی مغازه میکندیم،پیرمرد با چوب دستی که کنار دخل مغازه قایم میکرد،با آن کمرش که از فرط پیری خم شده بود،دنبالمان میدوید و ناسزا میگفت.
دبستان را که گذراندیم،مسیر مدرسه مان که تغییر کرد،بازی هایمان،حرف هایمان هم تغییر کرد.
قرار مدرسه رفتن مان سرکوچه بود،هرکه زودتر می آمد سرکوچه می ایستاد تا دیگری هم بیاید.همیشه این تو بودی که منتظر من می ایستادی.
به دبیرستان که رفتیم،زمستان که میشد شاخه های درختان از سنگینی شبنم،سر به زیر انداخته می انداختند..،زیر درخت می ایستادیم و تنه اش را می تکاندیم.چه لذتی داشت وقتی قطرات شبنم صورتمآن را لمس میکرد.
اول دبیرستان پر از خاطره هایی است که باهم داریم،نیمکت دوم کنار پنجره های کلاس می نشستیم.بعد از زنگ های تفریح به کمک نیمکت ها موزیک میزدیم و بچه ها میرقصیدن.
باهم تصمیم گرفتیم به هنرستان برویم،و باز باهم تصمیم گرفتیم هردو گرایش گرافیک کامپیوتری بخوانیم.
همان سال بود که گروه دو نفریمان بزرگ تر شد و هشت نفر شدیم،اسمش را گذاشتیم"دودیئالیسم ".قرار بود دودمان که را بر باد بدهیم ...؟!

کلاس 21نفریمان،آنقدر کوچک بود که سه ردیف نیمکت را طوری چیده بودند که به سختی از بین شان رد میشدیم.ساعت های تئوری را آنجا میگذراندیم.
گروه دودیئالیسم،ردیف سمت راست کلاس بود منهای دونفری که جز گروه ما نبودند.
ساعت های کارگاه که از درس خسته میشدیم،به بهانه ای به رختکن میرفتم و مشغول حرف زدن میشدیم.
آب بازی های در حیاط مدرسه،ساعت هایی که به کانون میرفتیم،سرکار گذاشتن های مشاور مدرسه،
دبیر آمادگی دفاعی مان،چقدر اذیتش میکردیم و میخندیدم وقتی رژه رفتن را آموزش میداد.
مدل کسب و کار درس کارآفرینی که برای آقای حزین ارائه دادیم،چقدر به مدل مان خندید.

ساعت های کارآموزی،چقدر این ساعت ها برایمان لذت بخش بود و متفاوت.

تنها تفاوت مان این بود که تو همیشه مدرسه را دوست داشتی ولی من بیزار بودم.
تو میگفتی،دلت برای مدرسه تنگ میشود.اما من دلم تنها برای لحظه های با هم بودنمان تنگ میشود.

سال های دانشگاه چقدر بد بود.از هم جدا شدیم و دور،چقدر دلم برایت تنگ میشد...،وقتی با تو تماس میگرفتم،دیگر نمی خواستم تلفن را قطع کنم،باید تمام روزهایمان را برای هم میگفتیم.پرینت تلفن را که مادر از مخابرات میگرفت،میگفت تمام تماس هایمان 45دقیقه ای بوده است،آن هم مخابرات تماس را قطع است نه ما.

همه آنروزها گذشت، تمام آن لحظاتی که باهم گذراندیم زیباترین و بهترین لحظات زندگی ام تا به امروز است.

آرزو میکنم،فردا که شد و فصل جدید زندگی ات را آغاز کردی،آغاز فصل شادی زندگی ات باشد،و با هر طلوع صبح،نور خوشبختی بر آشیانه گرمت بتابد.

هر چه می خواهی بردار

دنیا برایم شبیه بازی کبدی شده است، هر چیزی را که می خواهم...
دنیا، تیمش را متحد میکند و آنرا با تمام قدرتش می بلعد.

هیچ و هرگز هیچ

همیشه از خودم می پرسیدم،مگر می شود از چهره این بشرات فهمید،چه حس و حالی دارند.می گویند چشم هایش می خندد یا از غم لبریز است،...خیلی سعی کردم تا از چشم های دیگران چیزی بفهمم،اما جز یک جفت چشم که چیزی را تماشا می کند چیز دیگری ندیدم.نه چشم های کسی با من حرف زد و نه چیزی از چهره کسی عایدم شد.


همین ماه بود،درست نه سال پیش،هرسال این ماه می آید،اما هنوز تو نیامده ای،...هیچ وقت نخواهی آمد و فقط چشمانت در تمام این سالها یادم مانده است.


برای اولین بار وقتی به چشمهای کسی نگاه میکردم،میدیدم چشمهایش پر از غم است،آن چشمها... با من حرف میزدند...


حالا سالها گذشته است،خیلی وقت است دیگر منتظرت نیستم،با آنکه هنوز هم باورت دارم اما نه منتظر هستم و نه به تو فکر میکنم.چند وقت پیش بعد از مدتها دوباره بیاد آوردمت،نمیدانم چند وقت میشد که حتی برای لحظه ای به تو فکر نکرده بودم.اما خوب میدانم هروقت فکر آمدن کسی در زندگی ام آونگ وار در فکرم آویزان میشود،تو میآیی و آنطرف این آونگ می ایستی و هر وقت همه را از زندگی ام پاک کردم دوباره میروی و محو میشوی.


اصلا نمیدانم حقیقی یا خیال،نمیدانم هستی یا نه،از اول هم نمیدانستم.و حتی نمیدانم چطور باورت کردم،باور کردم که روزی تو را خواهم دید.

نمیدانم چندسال بعد از تو...،پدر از محسناتش می گفت و در پایان هر جمله اش منتظر تایید من میشد.اما نه تاییدش کردم و نه ردش.تنها فکری که در سرم رژه میرفت،تو بودی.
آن شب برخلاف تمام شبهای عمرم که تا ساعت ها بعد از نیم شب بیدار می مانم و مثل تمام شبهایی که بهانه خوابیدن چراغ اتاق را خاموش میکنم،چشم هایم را بستم و اشک ریختم،
برای اولین بار بعد از دیدنت،گریه کردم،فکر میکردم میخواهند تو را از من بگیرند،تویی که هرگز و هیچ وقت نبوده ای.
چندین بار دیگر هم همین خیال تکرار شد،اما هنوز تو را از من نگرفته اند،هنوز هستی ،تویی که همیشه هستی و هیچ وقت نبوده ای.



++هر برداشتی از متن غلط است.

وقتی حضرت حافظ هم به تیم حریف ملحق میشود

چند روزی بود که حسابی کلافه و از همه چیز ناامید شده بودم.گوشم به حرف هیچ بشری بدهکار نبود،انگار که تنها راه چاره حل مشکل تسلیم شدن باشد.مثل سربازی شده بودم که در میدان جنگ از ترس رخداد فاجعه بدتری تسلیم میشود تا شاید بین همه بدی ها به بدتر نرسد.
بعد از ته کشیدن ترفندهایی که اطرافیان برای چاره سازی بنده در پیش گرفته بودند،خواهر گرامی بعد از اتمام صحبت هایش،خواست تا آخرین تیرش را در تاریکی رها کند،دیوان حافظ را در دست گرفت و گفت:"بزار ببینیم حافظ چی میگه..."
حافظ جان عزیز هم نه گذاشت و نه برداشت،فرمود :


باغبان گرپنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

هیچ2

بعضی حرفها،انگار اگر گفته شوند،فاسد می شوند...

گاهی نمی شود که نمی شود

هی به خودت میگویی:اینها مال من نیستند ،اینها جز سرنوشت من نیستند.
به خودت نوید میدهی که می توانی سرنوشت ات را، خودت در دست بگیری و هر طور که خواستی تغییرش بدهی.

تا اینکه یک روز ،
همه چیز را پاک میکنی یا در مرداب افکارت ته نشین می کنی،هر خرده ریزی هم که باقی مانده بیرون می ریزی و آتش میزنی.مطمئن می شوی که دیگر چیزی باقی نمانده است.

خیالت راحت می شود‌ که زندگی ات، سرنوشت ات و همه هستی ات فقط در دست خودت هست و می توانی همه آن چیزهایی را ،که آزارت میدهد یا رنجت میدهد،ترک کنی و شادتر و بیخیال تر از قبل زندگی کنی .

چهار سال را نیمه بیخیال و یکسال را تمام بیخیال و با یک فراموشی مصنوعی به سر می بری تا روزیکه زندگی دوباره آیینه اش را روبه رویت می گذارد ...

تا دوباره خودت را،خود واقعیت را ببینی ...
و دوباره همان می شود‌...،روز از نو،روزی از نو.

گاهی انگار نمی شود از بعضی چیزها،چه تلخ و چه شیرین ،که نمی خواهی شان فرار کنی.مانند یک پیوست به پرونده سرنوشت ات ضمیمه شده اند،باید باشند...،
اگر نباشند پرونده سرنوشت ات ناقص است.

خسته ام

نه افسرده ام و نا امید
فقط خسته ام...

خسته ام از خودم....
سخته تنها از یک نفر تووی زندگی متنفر باشی و اون یک نفر هم خودت باشی.
نه میشه خودت را رها کنی،نه جرات تموم کردن داری.
دارم فقط خودم را تحمل میکنم...

هیچوقت به آدمهایی که اطرافم بودند و هستند،زمانی که اشتباهی ازشون دیدم فرصت جبران ندادم.حتی برای آدمهایی که ازم خواستن بهشون فرصت بدم تا خودشون را ثابت کنن هم صبر نکردم.
حتی هیچوقت به خودم هم فرصت جبران ندادم...
ولی میخوام به این خود منفور فرصت بدم،شاید درست شد...باید راهی برای بخشش باشه.

هیچ1

نه دیگر فرصتی باقی ست

رها از غم کنم فردای تنهایی

نه بر جا مانده دنیایی ،

بجز اندوه تنهایی

اگر نشود

تصورم این است که برای رسیدن به آنچه که میخواهم و آنچه که برای من رنگی از زندگی دارد اگر هزاران راه ممکن وجود داشته باشد،از هر کدام از هزار راه که بخواهم بروم باید از نقطه ای مشترک در این هزار راه عبور کنم.شبیه دروازه ای که عبور از آن رسیدن به هزاران هزار مسیر باشد.

مدتهاست که در راهم و دیگر تا رسیدن به دروازه چیزی نمانده است.
میدانم بدون تلاش هرگز عبور نخواهم کرد و باید تلاش کنم تا بتوانم از دروازه عبور کنم .نمیخواهم بدون تلاش شکست بخورم،چون تنها راه من است...

خوب میدانم که اگر نتوانم عبور کنم چه بر سرم خواهد آمد.وقتی زمان در زندگی فردی متوقف میشود چه بر سرش می آید؟!خواهد مرد؛من هم خواهم مرد. . .

تمام امیدم این است که بگذرم .
و اگر نشود...
اگر نشود...
به تمامی آنچه که برایم رنگی از زندگی میدهد پایان خواهم داد...