هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

۲۶ مطلب با موضوع «من نوشته» ثبت شده است

هر چه می خواهی بردار

دنیا برایم شبیه بازی کبدی شده است، هر چیزی را که می خواهم...
دنیا، تیمش را متحد میکند و آنرا با تمام قدرتش می بلعد.

هیچ و هرگز هیچ

همیشه از خودم می پرسیدم،مگر می شود از چهره این بشرات فهمید،چه حس و حالی دارند.می گویند چشم هایش می خندد یا از غم لبریز است،...خیلی سعی کردم تا از چشم های دیگران چیزی بفهمم،اما جز یک جفت چشم که چیزی را تماشا می کند چیز دیگری ندیدم.نه چشم های کسی با من حرف زد و نه چیزی از چهره کسی عایدم شد.


همین ماه بود،درست نه سال پیش،هرسال این ماه می آید،اما هنوز تو نیامده ای،...هیچ وقت نخواهی آمد و فقط چشمانت در تمام این سالها یادم مانده است.


برای اولین بار وقتی به چشمهای کسی نگاه میکردم،میدیدم چشمهایش پر از غم است،آن چشمها... با من حرف میزدند...


حالا سالها گذشته است،خیلی وقت است دیگر منتظرت نیستم،با آنکه هنوز هم باورت دارم اما نه منتظر هستم و نه به تو فکر میکنم.چند وقت پیش بعد از مدتها دوباره بیاد آوردمت،نمیدانم چند وقت میشد که حتی برای لحظه ای به تو فکر نکرده بودم.اما خوب میدانم هروقت فکر آمدن کسی در زندگی ام آونگ وار در فکرم آویزان میشود،تو میآیی و آنطرف این آونگ می ایستی و هر وقت همه را از زندگی ام پاک کردم دوباره میروی و محو میشوی.


اصلا نمیدانم حقیقی یا خیال،نمیدانم هستی یا نه،از اول هم نمیدانستم.و حتی نمیدانم چطور باورت کردم،باور کردم که روزی تو را خواهم دید.

نمیدانم چندسال بعد از تو...،پدر از محسناتش می گفت و در پایان هر جمله اش منتظر تایید من میشد.اما نه تاییدش کردم و نه ردش.تنها فکری که در سرم رژه میرفت،تو بودی.
آن شب برخلاف تمام شبهای عمرم که تا ساعت ها بعد از نیم شب بیدار می مانم و مثل تمام شبهایی که بهانه خوابیدن چراغ اتاق را خاموش میکنم،چشم هایم را بستم و اشک ریختم،
برای اولین بار بعد از دیدنت،گریه کردم،فکر میکردم میخواهند تو را از من بگیرند،تویی که هرگز و هیچ وقت نبوده ای.
چندین بار دیگر هم همین خیال تکرار شد،اما هنوز تو را از من نگرفته اند،هنوز هستی ،تویی که همیشه هستی و هیچ وقت نبوده ای.



++هر برداشتی از متن غلط است.

وقتی حضرت حافظ هم به تیم حریف ملحق میشود

چند روزی بود که حسابی کلافه و از همه چیز ناامید شده بودم.گوشم به حرف هیچ بشری بدهکار نبود،انگار که تنها راه چاره حل مشکل تسلیم شدن باشد.مثل سربازی شده بودم که در میدان جنگ از ترس رخداد فاجعه بدتری تسلیم میشود تا شاید بین همه بدی ها به بدتر نرسد.
بعد از ته کشیدن ترفندهایی که اطرافیان برای چاره سازی بنده در پیش گرفته بودند،خواهر گرامی بعد از اتمام صحبت هایش،خواست تا آخرین تیرش را در تاریکی رها کند،دیوان حافظ را در دست گرفت و گفت:"بزار ببینیم حافظ چی میگه..."
حافظ جان عزیز هم نه گذاشت و نه برداشت،فرمود :


باغبان گرپنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

هیچ2

بعضی حرفها،انگار اگر گفته شوند،فاسد می شوند...

گاهی نمی شود که نمی شود

هی به خودت میگویی:اینها مال من نیستند ،اینها جز سرنوشت من نیستند.
به خودت نوید میدهی که می توانی سرنوشت ات را، خودت در دست بگیری و هر طور که خواستی تغییرش بدهی.

تا اینکه یک روز ،
همه چیز را پاک میکنی یا در مرداب افکارت ته نشین می کنی،هر خرده ریزی هم که باقی مانده بیرون می ریزی و آتش میزنی.مطمئن می شوی که دیگر چیزی باقی نمانده است.

خیالت راحت می شود‌ که زندگی ات، سرنوشت ات و همه هستی ات فقط در دست خودت هست و می توانی همه آن چیزهایی را ،که آزارت میدهد یا رنجت میدهد،ترک کنی و شادتر و بیخیال تر از قبل زندگی کنی .

چهار سال را نیمه بیخیال و یکسال را تمام بیخیال و با یک فراموشی مصنوعی به سر می بری تا روزیکه زندگی دوباره آیینه اش را روبه رویت می گذارد ...

تا دوباره خودت را،خود واقعیت را ببینی ...
و دوباره همان می شود‌...،روز از نو،روزی از نو.

گاهی انگار نمی شود از بعضی چیزها،چه تلخ و چه شیرین ،که نمی خواهی شان فرار کنی.مانند یک پیوست به پرونده سرنوشت ات ضمیمه شده اند،باید باشند...،
اگر نباشند پرونده سرنوشت ات ناقص است.

خسته ام

نه افسرده ام و نا امید
فقط خسته ام...

خسته ام از خودم....
سخته تنها از یک نفر تووی زندگی متنفر باشی و اون یک نفر هم خودت باشی.
نه میشه خودت را رها کنی،نه جرات تموم کردن داری.
دارم فقط خودم را تحمل میکنم...

هیچوقت به آدمهایی که اطرافم بودند و هستند،زمانی که اشتباهی ازشون دیدم فرصت جبران ندادم.حتی برای آدمهایی که ازم خواستن بهشون فرصت بدم تا خودشون را ثابت کنن هم صبر نکردم.
حتی هیچوقت به خودم هم فرصت جبران ندادم...
ولی میخوام به این خود منفور فرصت بدم،شاید درست شد...باید راهی برای بخشش باشه.

هیچ1

نه دیگر فرصتی باقی ست

رها از غم کنم فردای تنهایی

نه بر جا مانده دنیایی ،

بجز اندوه تنهایی

اگر نشود

تصورم این است که برای رسیدن به آنچه که میخواهم و آنچه که برای من رنگی از زندگی دارد اگر هزاران راه ممکن وجود داشته باشد،از هر کدام از هزار راه که بخواهم بروم باید از نقطه ای مشترک در این هزار راه عبور کنم.شبیه دروازه ای که عبور از آن رسیدن به هزاران هزار مسیر باشد.

مدتهاست که در راهم و دیگر تا رسیدن به دروازه چیزی نمانده است.
میدانم بدون تلاش هرگز عبور نخواهم کرد و باید تلاش کنم تا بتوانم از دروازه عبور کنم .نمیخواهم بدون تلاش شکست بخورم،چون تنها راه من است...

خوب میدانم که اگر نتوانم عبور کنم چه بر سرم خواهد آمد.وقتی زمان در زندگی فردی متوقف میشود چه بر سرش می آید؟!خواهد مرد؛من هم خواهم مرد. . .

تمام امیدم این است که بگذرم .
و اگر نشود...
اگر نشود...
به تمامی آنچه که برایم رنگی از زندگی میدهد پایان خواهم داد...

و حالا،درست روبرویم

سالها پیش خودم را به دو نیم تقسیم کردم،نیمی داشته های دوست داشتنی و نیمی داشته های دوست نداشتنی.
نیمه دوست داشتنی خودم را کناری گذاشتم و با تمام توانم همراه نیمه دوست نداشتنی شروع کردم به دویدن و فرار کردن.


و حالا بعد از چند سال دویدن، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم تا خیال خودم را راحت کنم که به اندازه کافی دور شدم و هرگز به نیمه دیگرم نخواهم رسید.

فکر میکردم در دورترین نقطه ممکن جاگذاشتمش اما وقتی جلو را نگاه کردم در نزدیک ترین نقطه ممکن،درست روبرویم ایستاده بود.

قبلنا..تازگیا

قبلنا فکر میکردم همه چیز دست یافتنی و میشه همه چیز و بدست آورد
اما تازگیا هرچی پیش میرم به دست نیافتنی بودن بیشتر اطمینان پیدا میکنم