هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

۱۸ مطلب با موضوع «ادبیات ایران» ثبت شده است

سلمان ساوجی1

ﺩﻭﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ
ﮐﺎﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻃﺒﻊ ﻟﻄﯿﻒ ﺗﻮ ﻣﻼ‌ﻝ
ﭘﯿﺶ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﻧﺮﻭﯼ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺳﺒﺐ
ﺑﻬﺮ ﻗﻮﺗﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﺰﺕ ﻧﺒﻮﺩ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﻝ
ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺯﺍﻧﮑﻪ ﺩﺭﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻗﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺴﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭﻭ ﺑﻮﯼ ﻣﺮﻭﺕ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﻦ ﺧﺼﺎﻝ
ﮐﻮﻩ ﮐﻨﺪﻥ ﺯ ﭘﯽ ﻗﻮﺕ ﺑﻪ ﻧﻮﮎ ﻣﮋﻩ ﺑﻪ
ﮐﻪ ﺷﺪﻥ ﭘﯿﺶ ﻟﺌﯿﻤﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻬﺮ ﺳﻮﺍﻝ

ماه و پلنگ...حسین منزوی

ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺎﻡ ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎﻩ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣـﺎﻩ ﺭﺍ ﺯِ ﺑﻠﻨﺪﺍﯾﺶ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ ـ ﺩﻝ ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ ـ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﺩ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ـ ﻣﺎﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻦ ـ ﻭﺭﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﮔﻞ ﺷﮑﻔﺘﻪ ! ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ، ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻟﺤﻈــﻪ ﺩﯾـــﺪﺍﺭﺕ
ﺷﺮﻭﻉ ﻭﺳﻮﺳﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ، ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﺪﻥ ﻭ ﭼﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺧﻄﯿـﻢ ﺁﺭﯼ، ﻣﻮﺍﺯﯾــﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ
ﮐﻪ ﻫﺮﺩﻭ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﺯ ﺁﻏـﺎﺯ، ﺑﻪ ﯾﮑﺪﮔــﺮ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﻞ ﻣﺮﺩﻩ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﺸﺪ ﺍﻣّﺎ
ﺑﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﮔﻞ ﺷﯿﭙـﻮﺭﯼ، ﻣﺪﺍﻡ ﮔﺮﻡ ﺩﻣﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭ ﻋﻤﺮﻡ، ﺷﺮﻧﮓ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻣﻦ
ﻓﺮﯾﺒﮑــﺎﺭ ﺩﻏﻞ‌ﭘﯿﺸﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪ ‌ﺍﺵ ﻧﺸﻨﯿـﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﭼﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷـﺖ ﻏﻢ‌ﺍﻧﮕﯿﺰﯼ، ﮐﻪ ﮐﺮﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻗﻔﺲ ﻣﯽ‌ﺑﺎﻓﺖ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺑﻮﺩ


ﺣﺴﯿﻦ ﻣﻨﺰﻭﯼ

در انتظار باران پاییزی

چقدر دلم برای بارون تنگ شده...:(((ولی با اینکه بیست و هفت روز از پاییز گذشته ولی هنوز خبری از بارون نیست....بزن باران...بزن باران ...



ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺎﺭﺍﻥ ﻓﺼﻞِ ﺧﻮﻥ ﺍﺳﺖ
ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺻﺤﺮﺍ ﻻ‌ﻟﻪ ﮔﻮﻥ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﻲ ﭼﺸﻤﺎﻥ ِ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺗﻴﻪ ِ ﻇﻠﻤﺖ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﺴﻴﻢ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﻳﺸﺨﺎﻧﻪﺀ ﺧﺎﮎ
ﮔـُﻞ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﻭ ﮔﻴﺎﻩ ﺍﺯ ﺭُﺳﺘﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻤﻴﻦ ﺍﻧﺪ
ﭘﻠﻴﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ِ ﺯُﻫﺪ ﻭ ﺩﻳﻦ ﺍﻧﺪ
ﺑﻪ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻥ ِ ﺧﻮﻥ ﻭ ﺭﻧﺞ ِ ﺧﻮﺑﺎﻥ
ﻋَﻠﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ِ ﻭﺣﺸﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﭼﻴﻦ ﺍﻧﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﺘﻤﮑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻧﺪ
ﻧﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻇﻠﻤﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻲ ﺷﻤﺎﺭﻧﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ، ﺧﺪﺍﺭﺍ ﺻﺒﺮ ﺑﺸﮑﻦ
ﮐﻪ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺣﺎﮐﻢ ِ ﻣُﻠﮏ ﻭ ﺩﻳﺎﺭﻧﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻓﺮﻳﺐ ﺁﺋﻴﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﺯﻣﺎﻥ ﻳﮑﺴﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ِ ﻧﺎﺑﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ِ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺧﺪﻋﻪﺀ ﺩﻳﻦ
ﺑﺮ ﺍﻳﺮﺍﻧﺸﻬﺮ ، ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺷﻬﺮﻳﺎﺭ ﺍﺳﺖ.
ﺳﮑﻮﺕ ِ ﺍﺑﺮ ﺭﺍ ﮔﺎﻩ ِ ﺷﮑﺴﺖ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺷﻴﺦ ِ ﺷﻬﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﺳﺖ
ﺯ ﺧﻮﻥ ِ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪﺀ ﺳﺮﺥ
ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ِ ﺯﺍﻫﺪﺍﻥ ِ ﺷﺐ ﭘﺮﺳﺖ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭﮔﺮﻳﺎﻥ ﮐﻦ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ
ﺳﮑﻮﻥ ﺑﺮ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺸﮑﻦ ، ﺧﺪﺍﺭﺍ
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻐﻤﻪ ﺩﺭ ﭼﻨﮓ ِ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻳﺰ
ﺑﺒﺎﺭ ﺁﻥ ﻧﻐﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﺁﺷﻨﺎ ﺭﺍ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﻮﻳﻪ ﺳﺮﮐﻦ
ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺎﺭ ﻭ ﺩﺭﻳﺎ ﺭﺍ ﺧﺒﺮ ﮐﻦ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﮔــَﺮﺩ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﺑﺮﮔﻴﺮ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﮔﺮ ﮐﻦ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ِ ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﺳﺖ
ﺑﻴﻔﺸﺎﻥ ﺩﺳﺖ ، ﻭﻗﺖِ ﭘﺎﻳﮑﻮﺑﻲ ﺳﺖ
ﻣﺰﺍﺭﻉ ﺗﺸﻨﻪ ، ﺟﻮﺑﺎﺭﺍﻥ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﺳﻨﮓ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﮔﺎﻩ ِ ﻻ‌ﻳﺮﻭﺑﻲ ﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺷﺎﺩﻱ ﺑﺨﺶ ﺟﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺒﺎﺭﺍﻥ ﺷﻮﻕ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﮐﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﺎﻡ ِ ﻏﺮﻗﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ِ ﺩﻳﺎﺭﻡ
ﺑﭙﺎ ﮐﻦ ﭘﺮﭼﻢ ِ ﺭﻧﮕﻴﻦ ﮐﻤﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﻲ ﺻﺒﺮﻧﺪ ﻳﺎﺭﺍﻥ
ﻧﻤﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺵ ، ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺷﻮ ، ﺑﺒﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺸﻮﻱ ﺁﻟﻮﺩﮔﻲ ﺭﺍ
ﺯ ﺩﺍﻣﺎﻥ ِ ﺑﻠﻨﺪ ِ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺍﻥ

آخرش آوازمو نشنید و رفت....مازیار

 

غم تنهایی تو جاده فریاد میکنه
شبه شعر آخرت داره بیداد میکنه

دیگه اون ساز تورو،کسی نیست که بزنه
دیگه از گریه ی تو،دلم من نمیشکنه

سحرم رفت و شب اومد مونده بود
دفتر غم رو توو غربت خونده بود

من میخوام که با تو باشم روز و شب
بی تو غمگینم و غرق درد و تب

توو شبا ستاره ی تو،با من حرف میزنه
اون میگه که نمیخواد از تو دل بکنه

میگه اون شبای خوب دیگه تکرار نمیشه
ستاره ات رفت بخوابه دیگه بیدار نمیشه

اخرش آوازمو نشنید و رفت
گل عشق و از توو قلبم چید و رفت

سفری توو طالع ام افتاده بود
تو نگاه کن قلبم من چه ساده بود

-- یکی از ترانه های مازیار تقی بیگ
++باینم موزیک زیباش::::

 

 
 

-- فکر میکنم ترانه سرا هم خود مازیار بودن.

دلا دیدی...سایه.هوشنگ ابتهاج



ﺩﻻ‌ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺍﺯ ﺷﺐ ﺳﺮﺩ
ﭼﻮ ﺁﺗﺶ ﺳﺮ ﺯ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ

ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻠﺮﻧﮓ ﻭ ﮔﻠﮕﻮﻥ
ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺷﺖ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﮔﺸﺖ ﺍﺯﯾﻦ ﺧﻮﻥ

ﻧﮕﺮ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩ
ﭼﻪ ﺧﻨﺠﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺎ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩ

ﺯﻫﺮ ﺧﻮﻥ ﺩﻟﯽ ﺳﺮﻭﯼ ﻗﺪﺍﻓﺮﺍﺷﺖ
ﺯ ﻫﺮ ﺳﺮﻭﯼ ﺗﺬﺭﻭﯼ ﻧﻐﻤﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﺯ ﺗﺬﺭﻭ ﺍﺳﺖ
ﺩﻻ‌ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺧﻮﻥ ﺳﺮﻭ ﺍﺳﺖ

ﺳﺎﯾﻪ (ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ)

هشتم مهر...

مکانم لا مکان باشد

نشانم بی نشان باشد

نه تن باشد

نه جان باشد

که من از جان جانانم


هشتم مهر...بزرگداشت مولانا جلال الدین جان جانان گرامی باد ..

بعد از تو....شهریار شفیعی

ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺷﻔﯿﻌﯽ :
 
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ

ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﻌﺮ ﻧﯿﺴﺖ

ﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧد

ﻗﺎﻟﺐ ﺗﻬﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻭﺯﻧﺸﺎﻥ ﮐﻢ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺟﻮﺩ

ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ

ﺁﺧﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪﻩ

ﺧﺪﺍ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﺩﯾﻒ ﮐﻨﺪ.

باید امشب بروم




باید امشب بروم
یاید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند...

باید امشب بروم...
باید امشب بروم...
سهراب سپهری

تویی که همزاد منی....بابک صحرایی


بابک صحرایی


زادهٔ ۱۵ فروردین ۱۳۵۸ در تهران، ترانه‌سرا، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و مهندس کامپیوتر ایرانی است. او هم اکنون سردبیری ماهنامه هفت نگاه را بر عهده دارد.او مؤسس کارگاه ترانه است.که به آموزش ترانه به جوانان می‌پردازد.او از جمله ترانه سرایانیست که ترانه سرایی پاپ امروز ایران با آنها شناخته می‌شود.تاکنون بیش از ۵۰۰ ترانه از وی اجرا شده است.

حصیلاتش را در رشته مهندسی کامپیوتر _ نرم‌افزار ادامه داد و در سال ۱۳۸۳ از دانشگاه آزاد زنجان فارغ‌التحصیل شد. از سال ۱۳۸۰ با همکاری با بابک بیات به عنوان ترانه‌سرا مشغول به فعالیت شد و در طی این سالها یکی از بهترین ترانه سراهای ایرانی بوده‌است.



این ترانه هم که خیلی دوستش دارم را آقای مانی رهنما خوندن....



تویی که همزاد منی،به من بگو خونه کجاست

مرز میون من و تو،کجای این پنجره هاست

به من بگو خونه کجاست،توو این شبای توو به توو

ریشه ی دلتنگی ما،تووی کدوم خاکه بگو

کنار تو دریایی ام،که از شب و طوفان رهاست

هرجا من و تو با همیم،گستره ی خونه ماست

دور من و عطر خودت،حصاری از رویا بچین

خونه همینه نقطه ای ،فراتر از خاک و زمین

آغوش امن تو هنوز،شبیه سرزمینمه

دنیا همینجاست که تویی،اگرچه دور و مبهمه

با من از آینده بگو،کنار مرز انتظار

توو این حریم خونگی،سر روی شونه ها بذار

کنار تو دریایی ام،که ازشب و طوفان رهاست

هرجا من و تو با همیم ،گستره ی خونه ی ماست

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را...مولانا


جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا


یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن
یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا


این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم
بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را


هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو
کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه شمس الضحی


بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی
بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا


نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی
تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا


امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد
بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا


در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی
در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا


سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد
زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی


ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل
وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا


هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا
آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا


زان سو که فهمت می‌رسد باید که فهم آن سو رود
آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا


هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند
هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا


هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف
در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا


لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم
ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا


هرگز نداند آسیا مقصود گردش‌های خود
کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا


آبیش گردان می‌کند او نیز چرخی می‌زند
حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا


خامش که این گفتار ما می‌پرد از اسرار ما
تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا