هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

گاهی نمی شود که نمی شود

هی به خودت میگویی:اینها مال من نیستند ،اینها جز سرنوشت من نیستند.
به خودت نوید میدهی که می توانی سرنوشت ات را، خودت در دست بگیری و هر طور که خواستی تغییرش بدهی.

تا اینکه یک روز ،
همه چیز را پاک میکنی یا در مرداب افکارت ته نشین می کنی،هر خرده ریزی هم که باقی مانده بیرون می ریزی و آتش میزنی.مطمئن می شوی که دیگر چیزی باقی نمانده است.

خیالت راحت می شود‌ که زندگی ات، سرنوشت ات و همه هستی ات فقط در دست خودت هست و می توانی همه آن چیزهایی را ،که آزارت میدهد یا رنجت میدهد،ترک کنی و شادتر و بیخیال تر از قبل زندگی کنی .

چهار سال را نیمه بیخیال و یکسال را تمام بیخیال و با یک فراموشی مصنوعی به سر می بری تا روزیکه زندگی دوباره آیینه اش را روبه رویت می گذارد ...

تا دوباره خودت را،خود واقعیت را ببینی ...
و دوباره همان می شود‌...،روز از نو،روزی از نو.

گاهی انگار نمی شود از بعضی چیزها،چه تلخ و چه شیرین ،که نمی خواهی شان فرار کنی.مانند یک پیوست به پرونده سرنوشت ات ضمیمه شده اند،باید باشند...،
اگر نباشند پرونده سرنوشت ات ناقص است.

مقام‌ مجنونی...شهرام ناظری

ﺩﻩ ﺭﻣﺎﻥِ ﺯﺍﻣﺎﻥ، ﺩَﺭﺩﻩ ﮔﻪ ﯼْ ﮐﺎﺭﯾﻢ

ﻫﺎﻡْ ﺭﺍﺯِ ﻧﺎﻟَﻪ ﯼْ ، ﺷُﻮﺍﻥ ﺑﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ

ﺭﺍﺣَﺘﯽ ﺟَﺴﺘﯽ ﻣِﯿْﻨَﺖْ ﺑﺎﺭَﮔَﻢ

ﻣَﺮﺣﻢِ ﺳﯿﻨﻪ ﯼْ ﭘِﺮ ﮊِﻩ ﺧﺎﺭَﮔﻢ

ﮐُﻮﺍ ﻟِﯿْﻠﯽ، ﻧﯿﺎ ﻟِﯿْﻠﯽ، ﭼﯿﺎ ﻟِﯿْﻠﯽ

ﺧﯿﺎﻝ ﺩُ ﻭِﯼْ ﺗُﺎﻭ ﻧﯿﺸْﺘَﻦِ ﻭَ ﺟَﺮْﮔَﻢ

ﻭَﻩ ﺩﻭﺭﯾﺖْ ﻗَﺴَﻢْ ، ﺭﺍﺯﯾﻢُ ﻭَ ﻣَﺮْﮔَﻢ

ﻫﯽ ﭼﻪ ﻣﺎﻧﻢَ ﺭﻳﮊﺍﻭْ، ﺭﻭﺧﺴﺎﺭَﻡ ﺯﺭْﺩَﻩ ﻥ ﻟﻪ ﺩﺍﺥِ ﯾﺎﺭﺍﻥْ ﭘﯿﺮﺍﻧِﻢُ ﮐَﺮﺩَﻥْ

ﺁﯼْ ﺷَﺮﻃِِﻢْ ﺷَﺮﻃﯿﻮَﻥْ، ﻣَﺠْﻨﻮﻥْ ﺷَﺮﻁ ﮐَﺮﺩَ ﻥ

ﻟِﯿْﻠِﯽ ﻣِﻦ ﺗﻮﻧﯽ ﺗﺎ ﻭِ ﺭﻭﯼِ ﻣَﺮﺩَﻥ
ْ
ﮐُﻮﺍ ﻟِﯿْﻠﯽ، ﻧﯿﺎ ﻟِﯿْﻠﯽ، ﭼﯿﺎ ﻟِﯿْﻠﯽ
*******
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺯﺧﻢ ﮐﺎﺭﯾﻢ

ﻫﻤﺮﺍﺯ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺑﯿﺪﺍﺭﯾﻢ

ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺟﺎﻥ ﻣﺤﻨﺖ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ

ﺗﺴﮑﯿﻦ ﺩﻝ ﭘﺮ ﺯ ﺧﺎﺭ ﻣﻦ

ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻟﯿﻠﯽ، ﻟﯿﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻟﯿﻠﯽ ﺭﻓﺘﻪ

ﻓﮑﺮ ﻭﺧﯿﺎﻝ ﺗﻮ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺖ

ﺑﻪ ﺩﻭﺭﯾﺖ ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻧﻢ ﺭﺍﺿﯿﻢ

ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﯾﺠﺎﺏ ﺍﺳﺖ(ﻧﺎﻡ ﺭﻭﺩﯼ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﮐﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻩ)،ﺭﺧﺴﺎﺭﻡ ﺯﺭﺩ ﺍﺳﺖ ﻏﻢ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﭘﯿﺮﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﻋﻬﺪ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﻬﺪﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﺴﺘﻪ

ﻟﯿﻠﯽ ﻣﻦ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺮﺩﻥ

ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻟﯿﻠﯽ، ﻟﯿﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻟﯿﻠﯽ ﺭﻓﺘﻪ

ماه و پلنگ...حسین منزوی

ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺎﻡ ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎﻩ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣـﺎﻩ ﺭﺍ ﺯِ ﺑﻠﻨﺪﺍﯾﺶ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ ـ ﺩﻝ ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ ـ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﺩ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ـ ﻣﺎﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻦ ـ ﻭﺭﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﮔﻞ ﺷﮑﻔﺘﻪ ! ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ، ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻟﺤﻈــﻪ ﺩﯾـــﺪﺍﺭﺕ
ﺷﺮﻭﻉ ﻭﺳﻮﺳﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ، ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﺪﻥ ﻭ ﭼﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺧﻄﯿـﻢ ﺁﺭﯼ، ﻣﻮﺍﺯﯾــﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ
ﮐﻪ ﻫﺮﺩﻭ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﺯ ﺁﻏـﺎﺯ، ﺑﻪ ﯾﮑﺪﮔــﺮ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﻞ ﻣﺮﺩﻩ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﺸﺪ ﺍﻣّﺎ
ﺑﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﮔﻞ ﺷﯿﭙـﻮﺭﯼ، ﻣﺪﺍﻡ ﮔﺮﻡ ﺩﻣﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭ ﻋﻤﺮﻡ، ﺷﺮﻧﮓ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻣﻦ
ﻓﺮﯾﺒﮑــﺎﺭ ﺩﻏﻞ‌ﭘﯿﺸﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪ ‌ﺍﺵ ﻧﺸﻨﯿـﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﭼﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷـﺖ ﻏﻢ‌ﺍﻧﮕﯿﺰﯼ، ﮐﻪ ﮐﺮﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻗﻔﺲ ﻣﯽ‌ﺑﺎﻓﺖ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺑﻮﺩ


ﺣﺴﯿﻦ ﻣﻨﺰﻭﯼ