هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

تو را دوست میدارم...پل الوار

تو را دوست میدارم

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ‏ﺍﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺍﻧﻰ ﻛﻪ ﻧﻤﻰ‏ﺯﻳﺴﺘﻪ‏ﺍﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﻋﻄﺮ ِ ﮔﺴﺘﺮﻩ‏ﻯ ﺑﻴﻜﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﻋﻄﺮ ِ ﻧﺎﻥ ِ ﮔﺮﻡ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ِ ﺑﺮﻓﻰ ﻛﻪ ﺁﺏ ﻣﻰ‏ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﮔﻞ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﺟﺎﻧﻮﺭﺍﻥ ﭘﺎﻛﻰ ﻛﻪ ﺁﺩﻣﻰ ﻧﻤﻰ‏ﺭﻣﺎﻧﺪﺷﺎﻥ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﻤﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ.
ﺟﺰ ﺗﻮ، ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﻨﻌﻜﺲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻛﺮﺩ؟ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ، ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﺲ ﺍﻧﺪﻙ ﻣﻰ‏ﺑﻴﻨﻢ.
ﺑﻰ‏ﺗﻮ ﺟﺰ ﮔﺴﺘﺮﻩ‏ﻳﻰ ﺑﻰ‏ﻛﺮﺍﻧﻪ ﻧﻤﻰ‏ﺑﻴﻨﻢ
ﻣﻴﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ.
ﺍﺯ ﺟﺪﺍﺭ ِ ﺁﻳﻨﻪ‏ﻯ ﺧﻮﻳﺶ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﻰ‏ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ‏ﮔﻰ ﺭﺍ ﻟﻐﺖ ﺑﻪ ﻟﻐﺖ ﻓﺮﺍﮔﻴﺮﻡ
ﺭﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻟﻐﺖ ﺑﻪ ﻟﻐﺖ ﺍﺯ ﻳﺎﺩﺵ ﻣﻰ‏ﺑﺮﻧﺪ.
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﻓﺮﺯﺍﻧﻪ‏ﮔﻰ‏ﺍﺕ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﻼ‌ﻣﺖ
ﺑﻪ ﺭﻏﻢ ِ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻭﻫﻤﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻗﻠﺐ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻰ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﺵ ﻧﻤﻰ‏ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻮ ﻣﻰ‏ﭘﻨﺪﺍﺭﻯ ﻛﻪ ﺷَﻜّﻰ، ﺣﺎﻝ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺩﻟﻴﻠﻰ ﻧﻴﺴﺘﻰ
ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺑﺎﻻ‌ ﻣﻰ‏ﺭﻭﺩ
ﺑﺪﺍﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺩﺭ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻧﻢ. 



پل الوار

خسته ام

نه افسرده ام و نا امید
فقط خسته ام...

خسته ام از خودم....
سخته تنها از یک نفر تووی زندگی متنفر باشی و اون یک نفر هم خودت باشی.
نه میشه خودت را رها کنی،نه جرات تموم کردن داری.
دارم فقط خودم را تحمل میکنم...

هیچوقت به آدمهایی که اطرافم بودند و هستند،زمانی که اشتباهی ازشون دیدم فرصت جبران ندادم.حتی برای آدمهایی که ازم خواستن بهشون فرصت بدم تا خودشون را ثابت کنن هم صبر نکردم.
حتی هیچوقت به خودم هم فرصت جبران ندادم...
ولی میخوام به این خود منفور فرصت بدم،شاید درست شد...باید راهی برای بخشش باشه.

هیچ1

نه دیگر فرصتی باقی ست

رها از غم کنم فردای تنهایی

نه بر جا مانده دنیایی ،

بجز اندوه تنهایی