هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ

هیچ و دیگر هیچ

می نویسم....
گاهی،تنها راه رسیدن به آرامش درونی من است

گاهی،آزارم میدهد.

برایم هم رنج است و هم لذت...

نه می شود رهایش کنم نه نمیخواهم که رهایش کنم.

۶ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

هر چه می خواهی بردار

دنیا برایم شبیه بازی کبدی شده است، هر چیزی را که می خواهم...
دنیا، تیمش را متحد میکند و آنرا با تمام قدرتش می بلعد.

هیچ و هرگز هیچ

همیشه از خودم می پرسیدم،مگر می شود از چهره این بشرات فهمید،چه حس و حالی دارند.می گویند چشم هایش می خندد یا از غم لبریز است،...خیلی سعی کردم تا از چشم های دیگران چیزی بفهمم،اما جز یک جفت چشم که چیزی را تماشا می کند چیز دیگری ندیدم.نه چشم های کسی با من حرف زد و نه چیزی از چهره کسی عایدم شد.


همین ماه بود،درست نه سال پیش،هرسال این ماه می آید،اما هنوز تو نیامده ای،...هیچ وقت نخواهی آمد و فقط چشمانت در تمام این سالها یادم مانده است.


برای اولین بار وقتی به چشمهای کسی نگاه میکردم،میدیدم چشمهایش پر از غم است،آن چشمها... با من حرف میزدند...


حالا سالها گذشته است،خیلی وقت است دیگر منتظرت نیستم،با آنکه هنوز هم باورت دارم اما نه منتظر هستم و نه به تو فکر میکنم.چند وقت پیش بعد از مدتها دوباره بیاد آوردمت،نمیدانم چند وقت میشد که حتی برای لحظه ای به تو فکر نکرده بودم.اما خوب میدانم هروقت فکر آمدن کسی در زندگی ام آونگ وار در فکرم آویزان میشود،تو میآیی و آنطرف این آونگ می ایستی و هر وقت همه را از زندگی ام پاک کردم دوباره میروی و محو میشوی.


اصلا نمیدانم حقیقی یا خیال،نمیدانم هستی یا نه،از اول هم نمیدانستم.و حتی نمیدانم چطور باورت کردم،باور کردم که روزی تو را خواهم دید.

نمیدانم چندسال بعد از تو...،پدر از محسناتش می گفت و در پایان هر جمله اش منتظر تایید من میشد.اما نه تاییدش کردم و نه ردش.تنها فکری که در سرم رژه میرفت،تو بودی.
آن شب برخلاف تمام شبهای عمرم که تا ساعت ها بعد از نیم شب بیدار می مانم و مثل تمام شبهایی که بهانه خوابیدن چراغ اتاق را خاموش میکنم،چشم هایم را بستم و اشک ریختم،
برای اولین بار بعد از دیدنت،گریه کردم،فکر میکردم میخواهند تو را از من بگیرند،تویی که هرگز و هیچ وقت نبوده ای.
چندین بار دیگر هم همین خیال تکرار شد،اما هنوز تو را از من نگرفته اند،هنوز هستی ،تویی که همیشه هستی و هیچ وقت نبوده ای.



++هر برداشتی از متن غلط است.

سکوت...

سکوت، 

سرشار از سخنان ناگفته‌هاست



 از حرکات ناکرده

 اعتراف به عشق های نهان 

 و شگفتی های بر زبان نیامده



 در این سکوت

 حقیقت ما نهفته است 

حقیقت تو 

و من


وقتی حضرت حافظ هم به تیم حریف ملحق میشود

چند روزی بود که حسابی کلافه و از همه چیز ناامید شده بودم.گوشم به حرف هیچ بشری بدهکار نبود،انگار که تنها راه چاره حل مشکل تسلیم شدن باشد.مثل سربازی شده بودم که در میدان جنگ از ترس رخداد فاجعه بدتری تسلیم میشود تا شاید بین همه بدی ها به بدتر نرسد.
بعد از ته کشیدن ترفندهایی که اطرافیان برای چاره سازی بنده در پیش گرفته بودند،خواهر گرامی بعد از اتمام صحبت هایش،خواست تا آخرین تیرش را در تاریکی رها کند،دیوان حافظ را در دست گرفت و گفت:"بزار ببینیم حافظ چی میگه..."
حافظ جان عزیز هم نه گذاشت و نه برداشت،فرمود :


باغبان گرپنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

هیچ2

بعضی حرفها،انگار اگر گفته شوند،فاسد می شوند...

سلمان ساوجی1

ﺩﻭﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ
ﮐﺎﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻃﺒﻊ ﻟﻄﯿﻒ ﺗﻮ ﻣﻼ‌ﻝ
ﭘﯿﺶ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﻧﺮﻭﯼ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺳﺒﺐ
ﺑﻬﺮ ﻗﻮﺗﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﺰﺕ ﻧﺒﻮﺩ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﻝ
ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺯﺍﻧﮑﻪ ﺩﺭﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻗﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺴﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭﻭ ﺑﻮﯼ ﻣﺮﻭﺕ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﻦ ﺧﺼﺎﻝ
ﮐﻮﻩ ﮐﻨﺪﻥ ﺯ ﭘﯽ ﻗﻮﺕ ﺑﻪ ﻧﻮﮎ ﻣﮋﻩ ﺑﻪ
ﮐﻪ ﺷﺪﻥ ﭘﯿﺶ ﻟﺌﯿﻤﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻬﺮ ﺳﻮﺍﻝ